محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3415

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حتى يك روز در جنگهاى ما و شما حاضر نبوده‌اند ، در جبال و سواد بوده‌اند ، خراج مىگرفته‌اند و راهها را امن مىداشته‌اند » گويد : اما سخنش را نشنيد و او گفت : « خدا لعنت كند قومى را كه گفتمشان شبانه سوى كشيكبانان يكى از اين كوچه ها روند و آنها را برانيم و پيش عشاير خويش رويم ، اما اطاعت من نكردند و وادارم كردند كه به خفت و پستى و زبونى تن دهم و خواستند همانند غلامان جان بدهند ، از تو مىخواهم كه خون مرا با خون آنها نياميزى . » گويد : پس او را به يكسو بردند و خونش بريختند . گويد : آنگاه مصعب بگفت تا دست مختار را از مچ بريدند و با ميخ آهنين به كنار مسجد كوفتند و همچنان بود تا وقتى كه حجاج بن يوسف بيامد و آن را بديد و گفت : « اين چيست ؟ » گفتند : « دست مختار است » و بگفت تا آن را بكندند . گويد : آنگاه مصعب عمال خويش را سوى جبال و سواد فرستاد . گويد : پس از آن مصعب به ابن اشتر نامه نوشت و او را به اطاعت خويش خواند و گفت : « اگر دعوت مرا بپذيرى و به اطاعت من آيى مادام كه خاندان زبير قدرت داشته باشد شام و سالارى سپاهها و هر چه از سرزمين مغرب كه به تصرف آرى از آن تو باشد . » عبد الملك بن مروان نيز از شام به دو نامه نوشت و وى را به اطاعت خويش خواند و گفت كه اگر دعوت مرا پذيرفتى و به اطاعت من آمدى عراق از آن تست . گويد : ابراهيم ياران خويش را خواست و گفت : « راى شما چيست ؟ » بعضى از آنها گفتند : « مطيع عبد الملك شو » ، بعضى ديگر گفتند : « مطيع ابن زبير شو . » گويد : ابن اشتر گفت : « اگر عبيد الله بن زياد و سران مردم شام را نكشته بودم